my heart is broken

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 10
بازدید کل : 6706
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1



<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید



Je t'aime

سلام دوستان تولد آشنایی منو محمدرضاست

اون بهترین اتفاق زندگی منه...

امیدوارم تا آخر عمرم خدا این نعمت رو ازم نگیره...

فقط کنار اونه که دنیا واسم قشنگه..

خیلی دوسش

Je t'aime mohammad reza

ترجمه: دوست دارم محمدرضا

 

نويسنده: fereshte تاريخ: شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یه روز قشنگ

سلام دوستای خوبم... از اینکه وب منو مطالعه میکنید و سعی در ابراز هم دردی و همراهی میکنید بی نهایت ممنونم....

دوشنبه شب  با محمدرضا تلفنی حرف زدم  گفت سه چهار روز دیگه کارش مونده تا انجام بشه...آخرش هم مثل بچه کوچولو ها جفتمون زدیم زیر گریه...من دیگه طاقت نداشتم اینقدر ازش دور باشم...سخته خوب...من ایران.. اون فرانسه... . خیلی واسم سخت بود..

گفتم محمد تو رو خدا بیا من دلم واست خیلی تنگ شده..

گفت  مانیا من ،  خودم دارم از دلتنگی میمیرم اما نمیشه.... باید حداقل چهار روز دیگه بمونم..

منم مجبور بودم تا قبول کنم... آخرشم کلی باهام شوخی کرد تا اشکم قطع بشه و بخندم..

بعد از کلی دلداری دادن ..خلا صه بعد از نیم ساعت قطع کرد... تازه قول گرفتم ازش که بیشتر از سه روز طول نکشه...وفردا  بعد از ظهر دوباره زنگ بزنه....صبح ساعت هشت با کلی ناراحتی آماده شدم تا برم کلاس...

محمد کلی سفارم کرده بود که خوب درسامو بخونم...اما من دریغ از یه کلمه درس خوندن آماده ی رفتن به دانشگاه شدم...

امتحان داشتم... هیچی نخونده بودم..

با قیافه ی ناراحت رفتم  دنبال سارینا اونم آماده بود و ایستاده بود جلوی خونشون...

با هم رفتیم دانشگاه ..توی راه  سارینا کلی از دیروز که هم دیگه رو ندید ه بودیم حرف زد...من فقط تایید کردم و با آره و خواب جوابشو دادم..آخه نای صحبت کردن نداشتم...(هی خدا..این سارینا هم که تند تند حرف میزنه..)بعد از اینکه سارینا  تمام وقت دیروز رو ام تعریف کرد...یادش افتاد که محمدی هم وجود داره... پرسید محمدرضا چطوره؟خبری ازش نیست؟زنگ نمیزنه؟گفتم چرا الان باهاش حرف زدم ...گفت ای بی معرفت به من سه روزه زنگ نزده..دلم هواشو کرد...کجاست آخه؟ کی میاد؟چرا دیر کرد؟کاراش اونور تموم نشده؟

گفتم سارینا کدوماشونو جواب بدم؟صبر کن دو دقیقه..بعد هم  ناراحت نباش آجی اون به مامانش هم زنگ نزده... همه اش کار داره..بهش میگم بهت زنگ بزنه

گفت ببخشید حالا... چرا تو اینطوری هستی؟؟؟

اینو که شنیدم نتونستم جایی رو ببینم .. اشک تو چشام حلقه زد.. ماشین و به سمت کنار خیابون هدایت کدم و ایستادم...سارینا رو بغل کردم و هق هق زدم زیر گریه..

بیچاره مونده بود چکار کنه...اما منم دیگه طاقتم سر اومده بود...نمیتونستم بد باشم و طبق معمول بریزم تو خود و بخندم تا به اطرافیانم بد نگذره..

سارینا گفت: مانیا دیوونه شدی؟؟چه مرگته؟ خدا شفات بده ایشالله...واسش گفتم که تا محمد بیاد یه هفته دیگه طول میکشه..

گفت این پسره چرا این کارا رو میکنه؟ مگه چکار داره اونجا آخه؟چقدر تاریخ برگشتنش رو عقب می اندازه...

منم که چند روز بود این جمله اذیتم میکرد  بلاخره به زبون آوردمش...و گفتم ساری نکنه محمد اونجا بهم خیانت کنه؟آخه چرا این قدر عقب می اندازه؟ مگه چند تا امضا و یه مهر گرفتن چقدر کار داره؟

گفت :این فکرا رو نکن دیونه محمد کجا میتونه بهتر از تو پیدا کنه؟

با هق هق گفتم : اونجا....حالا که بر نمیگرده.. داره یه هفته یه هفته عقب می اندازه تا یه دفعه بگه من دیگه نمیام...

گفت از این فکرا نکن..تو هزار بار امتحانش کردی اونم  از همه ی امتحانا پیروز بیرون آمده... مگه اینطور نبود؟

گفتم :چرا... من بهش اعتماد دارم ولی اگه شیطون گولش بزنه چی؟

گفت : خیالت راحت..

با این حرفا یه کم سبک شدم .

حرکت کردم و رفتیم دانشگاه.. شانص آوردم استاد خدام نیومده بود و کلاس ما هم لغو ....امتحان هم کنسلبچه ها پیشنهاد دادن بریم یه جایی دور از شهر..من گفتم بریم بنه کوه.(یه جایی در گرمساره که رود دائمی حبله رود هست و دور تا دورش کوهه) سعی کردم خوشحال باشم و اونا رو هم مثل خودم ناراحت نکنم...ناهار رو هم آرش و حمیدرضاو علیرضا درست کردن و همونجا خوردیم.. با اینکه محمد نبود بهم خوش گذشت.. کم کم داشت فراموشم میشد محمد..نزدیک ساعت پنج بود که گوشیم زنگ خورد.. شماره ی محمد  بود... جیغ زدم بچه ها محمد...

اول فکر کردم از فرانسه است .. آخه شماره رو نگاه نکردم فقط اسمشو دیدم که ذخیره کرده بودم...

آرش ادای منو در آورد و با لهجه گفت بچه ها محمدرضاستتت..واااای...بیایییین...مانیا رو بگیرین.

سریع جواب دادم..آنتن هم نداشتم اما به زور صدا اومد.. صدای یه دختر بود.. دست و پام سست شده بود یعد از یه کم فکر کردن فهمیدم خواهر محمده که با گوشی محمد زنگ میزنه...گفتم: منا  تویی؟

گفت توقع داشتی محمد باشه؟گوشی خودم خراب شده با گوشی محمد زنگ زدم...گفتم مگه دسته تو بود گوشیش؟گفت انگار تو داری میشی خواهر شوهر من ها؟؟؟و بعدش  کلی خندید...گفتم:نه عزیزم هول شدم با شماره ی محمد یه دختر زنگ زد...گفت حوصله ام سر رفته کجایی بیام پیشت؟ گفتم با بچه ها آمدیم بنه کوه.. گفت :چشم داداشم روشن.. تنها تنها میری گردش؟؟

گفتم : به داداشت که اونجا بد نمیگذره؟سفر به تنش چسبیده نمیخواد بیاد..

گفت: اون همینه از یه جا خوشش بیاد اونجا میچسبه..الان با یه ارنش نمیتونی محمدرضا رو بکشونی اینجا..

گفتم : مهم نیست.. هر وقت دوست داره بیاد.. قول داده بود بعد از ظهر زنگ بزنه.. بی معرفت زنگ هم نزد انگار سرش خیلی شلوغه دیگه نیاد هم واسم مهم نیست.. اه اصلا بیخیال الان میام پیشت تنها نباشی...

گفت : نه عزیزم منم میرم خونه ی مامان اینا.. تو هم شب بیا اونجا.. گفتم باشه به مامان اینا سلام برسون..

دوباره چهره ام رفت تو هم...آرش مسخره ام میکرد. بین این حرفا یه حرفی شنیدم اول معنی اش و نفهمیدم...

آرش بود که گفت : محمدرضا اونور زیر سرش بلند شده که نمیاد ؟به سارینا گفتم :چی میگه؟گفت:هیچی..

التماسش کردم هم نگفت ..از علیرضا پرسیدم با یه صورت مهربون گفت:شوخی کرد.. داد زدم سرش و گفتم بهت میگم چی گفت؟دستمو کشید و منو برد دور تر از بچه ها گفت:مانیا شر به پا نکن... میدونم ناراحتی اما تو که با جنبه بودی؟اونم شوخی کرد  باهات..دوباره داد زدم علیرضا تفره نرو بگو چی گفت؟گفت این یه اصطلاحه که وقتی یه مرد یا یه زن یه کم شیطون میشن میگن زیر سرش بلند شده یعنی.. تو فکر یکی دیگه است..

از دور به آرش نگاه کردم که داشت با نگرانی بهم نگاه میکرد.. هق هق میکردم  علیرضا مهربون تر از همیشه گفت منظوری نداشت.. تو که آرش رو خوب میشناسی این بیرون امدنمون هم پیشنهاد آرش بود تا تو رو از ناراحتی در بیاره...

رفتم تو ماشین سرمو گذاشتم رو صندلی ماشین... گوشی علیرضا زنگ خورد و از من دور شد... شنیدم که داشت آدرس جایی رو میداد که ما بودیم..داد زدم علی مهمون دعوت نکنی ها؟اعصاب ندارم... با اشاره گفت: زشته....

دوباره سرمو گذاشتم رو صندلی و شوع کردم به گریه.. از دیشب باهاش حرف زدم دیگه ازش خبری نداشتم (از محمد)

تو فکر بودم که حس کردم یکی کنارم نشسته..منو گرفت تو بغلش .. چقدر این آغوش واسم آشنا بود.. عطرش..گرمای تنش...داشتم دیووننه میشدم.. جرات نداشتم چشامو باز کنم فقط گفتم:یعنی بیدارم؟

یه صدای خیلی آشنا بهم گفت   اره عشق من تو بیداری .. صدای محمد بود..

نگاش کردم... صورتمو با دستاش گرفت گفت مانیا چرا اینجوری شدی تو؟چته؟حالا دیگه مهمون نمیخوای؟اگه اون مهمون محمدرضات باشه چی اونم نمیخوای؟

نمیتونستم حرف بزنم... سریع از ماشین اومدم بیرون.. محمدرضا هم پیاده شد... تازه فهمیدم چی شده...جیغ زدم محمدرضا تویی؟تو که  قرار بود چهار روز دیگه بیای؟

پریدم تو بغلش و بوسش کردم.. دستشو چسبیدم.. گفت خیلی دلم واست تنگ شده بود...گفتم کی اومدی؟

گفت نیم ساعته پیش رسیدم گرمسار...دستم دور گردنش بود منو رو هوا چرخوند گفت شنیدم فکر بد کرده فرشته ی  من؟

گفتم فرشته ی تو غلط کرده فکر بد کنه...از روی دیوونه گی بود..علیرضا  اومد و گفت بیا مانیا خانوم خودتو کشتی واسه این تحفه؟

سرش جیغ کشیدم...و فرار کرد.. یک ساعت بعد برگشتیم..منو محمد اول رفتیم خونه ی ما...آخه محمد از راه رفته بود اونجا و لباساشو گذاشته بود خونمون..منم لباسامو عوض کردم اونم عوض کرد و با چمدون سوقاتی ها رفتیم خونه ی محمد اینا..

شب هم اومدیم خونه ی ما..دیدیم مامان اینا رفتن مهمونی..ساعت یک بود زنگ زدم به مامانم گفت ما تهران هستیم ایشالله فردا صبح میاییم....خوب دیگه زیاد حرف زدم این هم یه روز دیگه از زندگی من بود که اولش خیلی تلخ و آخرش زیادی شیرین تموم شد...مرسی که چشمای قشنگتون رو دوختید به خاطره ی من...

نويسنده: fereshte تاريخ: چهار شنبه 17 اسفند 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سفر عشقم

سلام

 با امروز دقیقا دو هفته است که محمدرضا رفته فرانسه...

خیلی دلم واسش تنگ شده..

هر روز باهم حرف میزنیم...

اما عادت نداشتم اینقدر ازش دور باشم... آخه همیشه با هم بودیم همه جا.....

حتی توی سفر های خارج از ایران هم با هم بودیم...

واسم خیلی سخته یه دفعه ازش دور بشم...خیلی depress   شدم... من نمیتونم بدون اون بشم ...بابام بهم قول داده منم بفرشته تا با هم برگردیم اما مثل اینکه مدت اقامتم تو ایران هنوز 6ماه نشده.. واسه اینکه اقامت دایم بگیرم تا 6 ماه نباید  خارج بشم از کشور...

ای بابا.... چه دردسری میکشیم ما....

امروز کلی  تو دانشگاه تو خودم بودم این آرش و علیرضا هم که هیچی سرشون نمیشه.

کلی سر به سرم گذاشتن... دیگه اعصابم خورد شده بود... آخری ازش واهش کردم تا بیخیالم شد...

ببخشید شما رو هم ناراحت کردم..شرمنده اما خیلی دلم گرفته بود..

از کسی که همه ی زندگیمه 2هفته است دورم... واسم سخته .. تا به حال این دوری رو تجربه نکرده بودم..

چند روز پیش با داداشم(یکی از خوانندگان وبلاگم  که خیلی دوسش دارم) حرف میزدم.. کلی چیزای خوب ازش یاد گرفتم...

خواستم ازش تشکر کنم بابت اون همه حرفای خوب و قشنگش که به من هدیه کرد.. تا منم چشمامو روی این دنیا بیشتر باز کنم..

داداش جونی دیروز رفته بودیم کوه...با بچه ها...دیدم خیلی منظره ی قشنگی بود  .. یاد حرفای قشنگت افتادم.. خدا رو شکر کردم بابت این همه نعمتی که توی دنیا به ما داده...

کاش محمد رضا هم کاراش زودتر درست بشه...زودتر بیاد.. من دلم واسش تنگ شده...

محمدرضای من... خیلی دوست دارم عشقم...

 

نويسنده: fereshte تاريخ: چهار شنبه 10 اسفند 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

Votre : زندگی
Votre vie est pleine d'amour
Aimez-vous
manie

 

ترجمه:

زندگی شما سرشار از عشق باشد
دوست دار شما
مانیا
نويسنده: fereshte تاريخ: چهار شنبه 3 اسفند 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سلامی با عشق

سلام دوستان...

مرسی از تبریک هاتون

مرسی...

راستی شرمنده دیر به دیر آپ میکنم آخه خیلی سرم شلوغه...

دوستون دارم....

یا حق

 

نويسنده: fereshte تاريخ: چهار شنبه 3 اسفند 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

مراسم عقد کناان

 

سلام دوستان...

پنج شنبه یکی از بهترین روزای زندگیم بود....

از صبح که از خواب بیدار شدم محمد کنارم بود تا آخر شب...

از خدا ممنونم که  این نعمت رو به من بخشیده...

الان چند روزی هست که دنبال کارای امروز بودیم...و با خانواده ی منو محمد اومدیم قشم...

من دوست داشتم مراسم تو قشم باشه آخه قم رو خیلی دوست دارم.. مامان اینا پیشنهاد دادن  کیش جشن بگیریم.. اما من اینجا رو دوست داشتم.. محمد هم گفت همین جا جشن میگیریم.. خوشبختانه مامان و بابای محمد هم  قبول کردن.

از امروز صبح  با مهسا و منا (خواهرای محمد ) و علیرضا(برادر محمد)  رفتیم بیرون.. چند تا عکس واسه یادگاری از دوران مجردی گرفتیم و محمدرضا ما رو رسوند آرایشگاه..

من خواسته بودم که زیاد آرایش نداشته باشم... ولی خانوم آرایشگر کلی رو صورتم نقاشی کشید..

آخری دیگه بهش گفتم بی زحمت تمومش کن دیگه داره خوابم میبره...

گفت باشه عروس خانوم..(با شنیدن این کلمه تموم وجودم لرزید اصلا باورم نمیشد..)     

خلاصه ساعت حدود 3 بود که کارمون تموم شد... محمد اومد دنبالم... و با هم رفتیم باغ واسه عکس و فیلم و این حرفا...

محمد کلی خوشحال بود منم همینطور...

تا زمانی که برسیم اونجا محمد  1000بار گفت مانیا خیلی دوست دارم....خوشحالم که واسه هم شدیم..

منم خیلی خوشحال بودم..

خلاصه رسیدیم دو ساعتی طول کشید که عکس ها و فیلم ها رو بگیرن ازمون...

ساعت 5 رفتیم تالار...

سر سفره ی عقد..

عاقد هنوز نیومده بود ولی بعد از نیم ساعت رسید... صیغه ی عقد رو خوند و دوتامون با رضایت کامل بــــلـــــــــه رو گفتیم..

و کادو هامون رو هم گرفتیم...

بابام به محمد یک سوم سهام شرکت رو واگذار کرد...

به من هم به خاطر اینکه 22 سالمه.. 22 سکه داد..

مامانم هم توی این هدیه سهیم بود اما بازهم به من یه گردنبند خیلی خوشگل و به محمد یه ساعت هدیه کرد..

بابای محمد یه ویلا توی کیش  به جفتمون هدیه کرد با یه سرویس طلا واسه ی من..

مامان محمد هم بهم  یه دسبند هدیه داد.

و بقیه هم که خیلی زیاد بودن.. نمیشه تک  تک نام ببرم.... ولی از همشون ممنونم..خیلی لطف داشتن در حق ما ... همین که اومدن واسم کلی می ارزید.

بعد از همه ی کادو ها خدمتکار واسم یه جعبه با پاپیون های ریز قرمز آورد گفت: این واسه شماست اما نمیدونم از طرف کیه..

نمیدونستم واسه کیه...اما خیلی کنجکاو بودم..  شک کردم از طرف یکی از دوستام باشه که نتونسته بیاد...

بازش کردم..

فکر میکنید چی بود؟

یه خرس قرمز  بزرگ.. که روی قلبش نوشته بود مانیا جات اینجاست....

خیلی خوشگل بود..وااااییی..

توی  دست عروسک یه نامه بود که نوشته بود تقدیم به خانوم خودم که میدونم از این کادو بیشتر از همه خوشش اومد ... آخه  عشقم هنوزم کوچولوئه... از طرف کسی که همیشه کنارت میمونه...  محمدرضا

رفتم طرفش و بهش گفتم من هنوزم بچه ام؟ باهات قهرم.. لوووس..

بعد گونه اش رو بوسیدم گفتم مرسی بهترین کادو بود واسم.. اونم از جیب کتش دو تا جعبه ی کوچیک  آورد بیرون و گفت اینم واسه توئه.. بازش کردم و یه گردنبند بود که همیشه آرزوشو داشتم واسم بخره....

از محمد رضا ساخته شده بود...  خیلی دوست داشتم  داشته باشمش چند بار خواستم بخرم اما دوست داشتم خودش بهم هدیه کنه..

که امشب این کارو کرد.. جعبه ی دومو هم باز کردم یه سوییچ ماشین بود...(بهم نگفت چیه فقط میدونم هنوز تو نمایشگاه تهرانه و وقتی برگشتیم میریم میبینمش..)

منم به محمد یه دنیا عشق و علاقه و یه چیزایی(خیلی خصوصیه)و یه نامه با کلی از حرفای دلم که توی این 4 سال و نیم بهش نگفته بودم....

تا آخر شب زدیمو رقصیدیم و آخرش هم  رفتیم توی یک باغ..به همه ی مهون ها یه یادگاری از طرف خودم و محمدرضا دادیم که یه کارت پستال با یه غزل اتفاقی از حافظ که همه رو خودم با خط خودم نوشتم و هر کی به صورت انتخابی یکیو برداشت و به عنوان فال به حساب اومد...و بعد از تموم شدن مراسم اومدیم خونه..تا صبح دوستا نداشتن بخوابیم..با اینکه خیلی خسته بودیم ولی خوب نذاشتن دیگه...صبح بابام اینا برگشتن اما ما با دوستامون موندیم..

کلا روز خیلی خوبی واسم بود.. جاتون واقعا خالی بود...

جـــاتــــون خــــالــــــــــــــــــی بــــود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نويسنده: fereshte تاريخ: شنبه 29 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سلام

سلام دوستان ولنتاینتون مبارک

این پست واسه این بود که بهتون بگم من با فرهنگ ایران آشنایی ندارم...(خیلی کم میدونم راجع به فرهنگش)

من به ایران عشق میبازماما خوب نمیتونم کامل کامل باشم مثل همه ی ایرانی ها...

من واسه این خاک نیستم .اما به این خاک جونمو میدم... بهش عشق میبازم

به دل نگیرید اگر جایی بی احترامی میشه به حرمت ها..

خوشحال میشم اگه جایی از خاطراتم مورد اخلاقی داشت باهام در میون بذارید..

بای

نويسنده: fereshte تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سه شنبه

امروز سه شنبه است و من دارم خازراتمو مینویسم...

کلی درگیر بودیم.

از شنبه تا حالا داریم میدوییم دنبال لباس و فیلم بردار و آرایشگاه....

آخ که چه  کاره سختیه.... اما لذت بخشه....  دوتامون شور و شوق داریم واسه زود تر رسیدن به مقصدی که 4 ساله آرزوشو داریم.....

خلاصه یک شنبه بلاخره بعد از یک هفته آتلیه مورد نظر انتخاب شد ...

بعد از هزار تا نمونه کار دیدن از آتلیه های مختلف آخرش رسیدیم به آتلیه ی اقا سعید(یعنی پدر عروس خانوم)...خدایی از کارای بابام راضیم..

اول یه کم ناز کرد بعد قبول کرد که خودش قبول کنه کارو..(البته از اول معلوم بود قبول میکنه).

اون روز تو آتلیه بعد از اینکه تصمیم گرفتیم عکسامونو چطوری بگیریم  خداحافظی کردیم که بریم دنبال ارایشگاه.. بابام گفت آقا محمدرضا چند لحظه  بیا تو این اتاق کارتون دارم.

منو محمد رفتیم داخل اتاق ...بابام گفت خوب اقا دوماد هزینه ی این سفارشات شما بیشتر از همه ی مشتری هام شده ... کارتون سنگین تموم میشه... مشکل ندارین؟

من خندیدم...

دیدم بابام جدی شده بود...

گفتم بابا خجالت نمیکشی؟

گفت بابا کیه؟ من شما رو نمیشناسم..اصلا به من میاد تو دختر من باشی؟

از جدی شدن قیافه ی بابام واسه اولین بار ترسیدم..ناراحت شدم...

گفتم اصلا نمیخوام شما کار ما رو انجام بدین..

بابامم گفت باشه پس   قرار داد رو فسخ کنم؟

من خیلی ناراحت بودم که چرا بابام باهام تو بهترین روزای زندگیم اینطوری رفتار میکنه..

پشتمو کردم طرفش و از اتاق اومدم بیرون...

بعد  دیدم صدای قهقهه ی بابامو محمدرضا از اتاق میاد بیرون. برگشتم دیدم از خنده دارن به خودشون می پیچن...

به محمد یه نگاه انداختم  دلم میخواست خفه اشون کنم... من حرص میخوردم اونا میخندیدن...

بعدا فهمیدم محمد از همون اول سفارشو داده به بابام و بیخودی این یک هفته دنبال آتلیه بودیم...

بهش میگم پس چرا منو دور شهر چرخوندی؟

اه..اه.اه.اه.اه... خواب مسخره است دیگه.... همه اش منو اذیت میکنن.....

میگه مانیا به خدا عقده داشتم چند جا باهات تنهایی برم...(آخه من توی این 4 سال نذاشتم اونقدر باهم صمیمی بشیم که تنها باشیم باهم و بیرون بریم دوتایی. هر وقت هم میگفت بیا بریم جایی یا درس داشتم یا اینکه دوستام بهم گفتن ما هم باهاتون میاییم...یا اینکه ما هنوز به هم محرم نیستیم..بهتره تنها نباشیم.)

خلاصه فیلمبردار جور شد فقط مونده آرایشگاه که اونم گذاشتیم دوشنبه بریم.. اخه خیلی خسته بودیم...

محمد شبو خونه ی ما موند بابام هی بهش تیکه می انداخت بذار دو روز بگذره بعد بیا بمون و پسر خاله شو...

دلم واسش سوخت ازش طرفداری کردم گفتم محمد از 4 سال پیش اینجا خونه ی محمدرضاست..(آخه دوستی ما رو همه میدونستن)

 بعد از ظهر یک شنبه با محمد سارینا  و مامانم و بابام   رفتیم  قشم دنبال آرایشگاه... خوشبختانه با این که دیر اقدام کردیم یه آرایشگاه به گفته ی دوستای مامانم ، خوب !!! بهم وقت دادن که واسه پنجشنبه برم اونجا..

لباسمو هم از قبل اماده کردم هرشب میپوشمش.خیلی خوشحالم...اخه.

تقریبا همه ی کارا انجام شده دیگه... فقط استرس دارم واسه اون شب.آخه من همیشه بچه بودم و به فکر مسخره بازی و جمع های دوستانه بودم اما الان دارم عهده دار مسئولیت میشم.البته محمد هم مثل خودم شیطونه.. اونم نقل مجلسه اما زندگی که شوخی نیست؟

امروز صبح هم رفتیم لباس محمدو گرفتیم از خیاطی..وای که چقدر بهش می امد...

کت و شلوارش سفیده خیلی بهش می امد..فقط یه مشکلی هست اونم اینه که... ما تقریبا هم قدیم.. من نباید کفشمو پاشنه بلند انتخاب کنم .. البته خیلی بلند تا ازش بالاتر نرم.(از شانص بدم من از اول بچه گی عاشق کفش های پاشنه بلند بودم)

من   1.77   اون   1.80....

 

نويسنده: fereshte تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یه روز برفی با دوستان

سلام دیروز شنبه  بود...

قرار بود هفته ی دیگه بریم پیست واسه برف بازی اما به خاطر مراسم ما یک کم زود تر شد...یعنی دیروزفتیم...

جاتون خالی...

من عاشق برف هستم...

سحر بیدار شدیم و بعد از نماز حرکت کردیم...اخه میخواستیم صبحونه رو اونجا بخوریم... یکی از دوستای محمد توی جاده کافه داره...خیلی دنج هست. هم من و هم همه ی دوتام اونجا رو دوست دارن... یه جورایی شده پاتوق زمستونی. اکثرا میریم اونجا..اسمش هم هست سیاه و سپید.

خلاصه همه با هم حرکت کردیم این دفعه فقط دو تا ماشین بودیم..چون 8 نفر بیشتر نبودیم.. ماشین محمد واسه سرویس تعمیرگاه بود مجبور شدیم با ماشین من بریم. مینا و سارینا با ما امدن  و علیرضا و ارش و حمیدرضا و سارا (خانوم حمیدرضا) با ماشین ارش اومدن. توی راه این آرش و علیرضا کلی مسخره بازی در آوردن مانیا(فرشته )هم که خوش خنده... تا اونجا خندیدم..

دیگه آخری بس که خندیدم اشکم هم میامد همراه خنده ام...

بلاخره بعد از کلی شفت بازی های علیرضا و آرش بلاخره رسیدیم..و

 از همون اول من  اسکی ها رو از صندوق اوردم و به بچه ها دادم و شروع کردیم به بازی ...آرش محمدرضا رو خیلی اذیت میکرد دو سه بار از عقب بی هوا هولش داد که بخوره زمین اما من گرفتمش  اخه همه اش کنار هم بودیم این آرش حسود نیتونست ببینه که ما باهمیم..

منم نامردی نکردم با چوب اسکیم زدم به کمرش از درد به خودش میپیچید ولی نمیخواست کم بیاره اومد طرف ما سارینا هولش داد خورد زمین... کلی بهش خندیدیم.بعدش یه کم با برف هم دیگه رو زدیم ... عین بچه ها برف بازی میکردیم آخه بس که گرمسار برف ندیدیم واسمون عقده شده برف فراوون.

تازه آدم برفی هم درست کردیم... باهاش کلی عکس گرفتیم..

لازم به ذکره که همه ی ما فردا امتحان برنامه نویسی داریم و هیچی نخوندیم..موندم به استادم چی بگم... آخه مثلا ما جزء دانشجوهای خوبش هستیم و روی ما حساب دیگه ای باز میکنه...

خداکمکمون کنه لو نریم ومده بودیم تفریح..

خلاصه تا بعد از ظهر رو بازی کردیم و گفتیمو خندیدیم بعد از ظهر هم راهی دار خودمون شدیم...

به پیشنهاد محمد شام رو هم باهم (منو محمد) با هم خوردیم و بعد رسوندمش جلوی خونشون و خودم هم رفتم خونه ی خودمون ...

بای تا بعد..

 

 

 

 

نويسنده: fereshte تاريخ: یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

من مال تـــــو ، تو مال مــــــن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتی تویی تمام زندگیــــم

 

گفتی تویی همه کســــم

گفتی تویی هم نفســـم

گفتی باشیم مال هـــــم

من مال تـــــو ، تو مال مــــــن

گفتم نمیشه عزیـــــــزم.......

گفتی نشد نــــداره...

...
 حالا دیدی دنیا  وفـا نداره...

..من موندمو تنهایی هام...

 

 

 

نويسنده: fereshte تاريخ: جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

مراسم نامزدی(تشریف بیارید)

سلام دوستان

بلاخره بعد از چنر سال انتظار و عاشقی من و عشق دومم(اولین عشقم خداست) محمدرضا داریم بهم میرسیم یعنی رسیدیم..

پنج شنبه هتل ستاره قشم مراسم نامزدی میگیریم

هرکی دوست داشت میتونه تشریف بیاره البته باید بهم خبر بده تا کارت ورود رو واسش بفرستم...

این چند وقت یک کم کار رو سرمون ریخته    شرمنده کم میام نت...

ولی بی شوخی هرکی به قشم نزدیکه یا نیست و امکانش رو داره که بیاد بهم بگه  خیلیییییییی خوشحال میشم ملاقاتتون کنماااااااااا؟

دوستون دارم.

منتظرتون هستم

 

نويسنده: fereshte تاريخ: جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

خوب و بد خنده و گریه شاد و غمگین

 

سلام دوستان

چند روزی تشریف نداشتیم

رفته بودیم با دوستان شمال واسه تعطیلات جاتون خالی خیلی خوش گذشت

هوا سرد بود اما می ارزید به کنار هم بودن

جو مون هم خنده وشوخی بود همه مانتیک و عاشقونه همه چی مخلوط بود

یک شب که  خسته بودیم فقط توی ویلا نشسته بودیم و حرف زدیم و به قول ایرانی ها(چرت و پرت گفتیمو) خندیدیم.

منو نامزدم(محمد رضا)تازه صیغه خوندیم..اما4ساله که باهم دوستیم بهترین اتاق رو انتخاب کردیم و رفتیم خوابیدم درو هم قفل کردیم در صورتی که قرار بود چند نفری توی یک اتاق بخوابیم اخه 20 نفر بودیم با 6تا اتاق. اول که همه فکر میکردن ما رفتیم قدم زنیم موقع واب که شد سارینا زنگ زد بهم گفت صاحبخونه بیا میخواییم بخوابیم.

منم خواب بودم گفتم دیوووونه ی مردم ازار الان وقته چرت و پرت گفتنه؟

گفت:مانیا مثل اینکه تو دیوونه شدی ...حالت خوبه؟  مردیم از خواب بیا بگو چزوری خودمونو جا بدیم تو 6 تا اتاق؟

گفتم 6 تا نه!!!!5 تا!!!

گفت:خدا شفات بده ریاضیات صفر....

گفتم: ببخشید ساری جون من خوابم میاد فقط شما خواستین بخوابین  به اتاق سوم ست راست راهروی طبقه بالا کاری نداشته باشین دوتا زن و شوهر محترم کنار هم خوابیدن.... شب خوش...

و گوشی رو قطع کردم..

محمد تازه  بیدار شده بود چشاشو میمالید می گفت: مانیا با ی حرف میزنی این موقع شب بگیر بخواب

که یه دفعه دیدیم صدای داد و بی داده که از پشت در میاد... سارینا داد میزد مانی میکشمت من میخواستم اینجا بخوابم باهات  حالا بذار دو روز از متهلیت بگذره بعد دست پاچه  شو برو کنار شوهرت بخواب...

گفتم گم شو بابا.... منحرف...(انصافا ما بچه های خوبی هستیم)

علیرضا گفت:محمد مردی بیا بیرون...

محمد گفت : همون تو مردی کافیه جامعه بهت نیاز داره...

خاصه همه یه تیکه ای پروندن.تا ساعت حدودا 4 کل کل کردن من که بعد از نیم ساعت خوابیدم اما محمد بیچاره رو کشیدن بیرون ولی اخرش هم موفق شد که بیاد و بخوابه توی همون اتاق خودمون...

چون نزدیک صبح بود خوابیدن  صبح دیر بیدار شدن...

ولی من که حسابی خوابیدم و محمد هم که اصلا  بچمون خواب نداره ساعت 8 بیدار شدیم و رفتیم لب دریا یک کم راه رفتیم و دوچرخه سواری کردیم بعد رفتیم نون خریدیم و امدیم دیدیم هنوز خوابیدن

شروع کردیم به اب ریختن روی صورت تک تکشون جیغ بود که یکی پس از دیگری به هوا بر میخواست..

اول از همه روی علیرضا ریختم که از همه بیشتر سر به سرم میذاره...

خلاصه اون روز کلی خوش گذشت و اخر شب هم همه با اینکه هوا سرد بود ولی رفتیم لب دریا.....

محمد سه تار زد و خوند و حمیدرضا هم باهاش گیتار زد  وای که چقدر من دوسش دارم خدا هیچ وقت این نعمت رو از من نگیره ایشالله.

ولی اخر شب زهرم شد..داشتم تو تاریکی توی ساحل قدم میزدم توی فکر بودم داشتم گذشتمو مرور میکردم.... که آرش(........)

 بی هوا هولم داد و افتادم تو اب محمد اومد و ارش و دعوا کرد آرش به شوخی گرفت اما جدی بود...اخه تموم لباسم خیس شده بود...

با محمد اومدیم خونه و رفتم لباسامو عوض کردم  محمد یه پتو انداخت روم دیدم حالش زیاد مساعد نیت گفت بهتره پایین نریم بگیر بخواب کنار شومینه سرما نخوری....

ترجیح دادم به حرفش گوش بدم فردا صبح زود هم همگی برگشتیم اما مثل اینکه ناراحتی ها برطرف شده بود چون توی راه خیلی خوش گذشت...

و هفته ی دیگه ایشالله قراره بریم پیست برف بازی....

 

نويسنده: fereshte تاريخ: دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

رالی ماشینهمراهه جریمه واسه ی همه یدوستان

 

یک هفته پیش توی دانشگاه با پسرای هم کلاسی بحث شد سر دست فرمون سارینا(یکی از بهترین دوستامه) گفت اجیم دست فرمونش از همه بهتره..من اصلا حرف نزدم اما علیرضا یکی از هم کلاسیهام بهم نگاه کرد و خندید..مثلا مسخره کرد منو
من فهمید اما به روش نیاوردم به ارش گفتم پایه این امروز تو جاده با هم کورس بذاریم؟هرکی کم اورد شام باید همه رو مهمون کنه...
آرش گفت قبوله هر کی کم اورد شام امشب پایه اون.
 با مشتم زدم به علیرضا و گفتم میبینم گریه ات رو
اونم گفت میبینمممممم.
خلاصه شروع شد
مسابقه گذاشتیم توی جاده...
قبل از سر درره که نزدیک میشه به گرمسار یه دوربینه هیچ کدوممون هواسمون به اون نبود. سارینا هم کنار من نشسته بود فقط جیغ میزد.. خلاصه ما که کم نیاوردیم ولی ماشین علیرضا کم اورد و امپرش رفت بالا اون ایستاد منم ایستادم گفتم رستوران کورش شب دعوتیم دیگه ؟؟؟؟
گفت هر کی شام نده...
خلاصه رفتیم رستوران شام هم خوردیم بعد رفتیم خونه..
سارینا شب پیش من خوابید...
فردا صبح پاشدیم باهم بریم بیرون دیدیم لای در پارکینگ خونمون یه برگه است.سارینا زد تو سرش و ایستاد من دویدم و برگه رو باز کردم دیدم بللللللللهه دوربین سرعتمونو گرفته با 100هزار تومان جریمه..
داشتم ماشینو از پارکینگ میبردم بیرون آرش زنگ زد گفت من م جریمه شدم و همه یکی یکی زنگ زدن و وهشم دادن آخه همه جریمه شده بودن..
هنوزم به بابام نگفتم فقط خودمون بردیم پرداخت کردیم تا کسی نبینه و ماشین توقیف نشه خلاصه مسابقه ی اون روز با کلی خنده زهرمون شد...
تا بعد بای....
 
 
 
 
 

لنگه های چوبی در حیاطمان 

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند …
 
خوش به حالشان که لنگه همند . . .
حسین پناهی
 
 
نظر یادتون نره!!!!
نويسنده: fereshte تاريخ: جمعه 14 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

À propos de moi ترجمه:درباره ی من

 

سلام من این وب رو تازه راه اندازی کردم و قصد دارم خاطراتمو بنویسم و هر چب که خوشم بیاد رو هم مینویسم واسه مقدمه یه اطلاعات عمومی نیاز راجع بهم داشته باشید....
اسم:مانیا(فرشته توی شناسنامه)
اصلیت: اهل فرانسه هستم اماگرمسار در استان سمنان زندگی میکنم
ت.ت:31 july1990  زیاد به خوتون فشار نیارید...9/5/1369 یعنی 22 سالمه
تک فرزند
وضعیت مالی : هی تعریف نباشه بد نیست..
دانشجو هستم
خیلی لهجه دارم(گاهی اوقات باعث میشه هم کلاسی های پسرم مسخره ام کنن)
شیطونم.. هم دانشگاه هم خونه هم توی مهمونی های خونوادگی
(مثلا توی کلاس با استاد و پسرا کل کل میکنیم بین خودمون بمونه اما وقتی کم میارم عصبی میشم مثپلا....تازه وقتی هم عصبی میشم دیگه نمیتونم فارسی صحبت کنم پس بخاطر اینکه ضایع نکنم که کم اوردم به فرانسه حرف میزنم تا کسی متوجه نشه..اعتراف میکنم یه بار به فرانسه فوهش دادم...یه بلایی سرم اومد که توی خاطراتم واستون مینویسم...)
خیلی شوخ طبع هستم
گواهینامه دارم دست فرمونم هم به گفته ی دوستان خیلی خوبه
عشق ماشین و گوشی عوض کردنم
ماشینم206سفید و گوشیم هم x6 هست
همه رو دوست دارم
 عاشقم اونم فقط یک نفر ک جونمو هم واسش میدم اسمش هم محمدرضاست
دوست زیاد دارم یه جورایی با همه ی هم کلاسی هام صمیمی هستم اما اسم بهترین دوستم ساریناست که شب و روز با هم هستیم
 
خودمو از جماعت پسر مثل بعضی از دخترای به ظاهر مثبت پنهون نمیکنم با همه ی پسرای دانشگاه حرف میزنم و راحتم البته به کسی هم اجازه نمیدم که از حدش بگذره....یا پاشو از گلیمش دراز تر کنه
 
با اینکه اصالتم واسه این مرزو بوم نیست اما خودمو جدا از اینجا نمیدونم و به ایران افتخار میکنم...
 
کشور های زیادی رفتم مثل المان..اتریش...هلند...ایتالیا...(رم ایتالیا)...لندن(گلاسکو لندن) فرانسه(پاریس)
دبی..ترکیه(استانبول) کانادا...اما ایران رو به همه ی اینا ترجیح میدم و البته ایتالیا و فرانسه که جای خود داره و محشره!!!
 
در حال حاظر هدفم ایران موندنه....
عاشق دوستام هستم .
و دوست دارم دوستای جدید هم به واسطه ی این وبلاگ پیدا کنم...پسر دختر فرقی نداره من عاشق جماعت ایرانی ام.... پس فقظ ایرانی ها بیان توووو
زــــــــــــــــــــــــنـــــــــــد ه بــــــــــــــــاد ایـــــــــــران.... و ایـــــــــــــــــرانــــــــــــی
 
 
اهل دروغ: اصلا نیستم.
هر چی هم اینجا مینویسم اصلا دلیلی نداره که دروغ بگم پس عین واقیعته
چون از کسی نمیترسم که بخوام دروغی بگم فقط واسه پیدا کردن دوستای خوب اینا رو مینویسم و قصد دیگه ای  ندارم...
فقط خواهشا نظر بذارید تا منم دوستای خوبی داشته باشم...
ندیده و نشناخته از ته قلب هرکی رو که واسم نطر بذاره رو دوست دارم
 
 
 
دوستون دارم دوستای خوبم به امید پیدا کردن دوستای خوب توی این مکان میگم بسمه الله...
J'ai un peu l'espoir de réussite à tous vos amis
ترجمه:به امید موفقیت همه ی شما دوستان مهربان من
 
نظر یادتون نره
 
نويسنده: fereshte تاريخ: چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ
زین شاخه به ان شاخه پریدن ممنوع در ذهن به جز تو افریدن ممنوع غیر از تو ورود دیگران در قلبم عمرا... ابدا... هیچ...اکیدا ممنوع دوستان خیلی خیلی به دنیای مجازی من خوش امدید امیدوارم از من و وبم خوشتون بیاد من که همه رو دوست دارم

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to broken00heart00angel.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com